تبليغاتX
دلشدگان


۱  در تمام دیر مغان کسی مثل من شوریده حال نیست؛ خرقه خود را یک جا و کتاب و دفتر خود را جای دیگر گرو باده گذاشته‌ام.

خرقه را نماد زهد و صوفی‌گری و دفتر را نماد درس و طلبگی به حساب می‌آوریم و بیت را چنین معنی می‌کنیم: به باده گساری رو آورده‌ام، همه چیز خود را در باده‌گساری از کف داده‌ام و کارم به جایی کشیده که ناگزیر شده‌ام خرقه و کتاب و دفتر خود را نزد باده‌فروش گرو بگذارم و از وجه آنها باده بنوشم.

۲  دل که آیینه شاهی است کدورت یافته است؛ از خدا آرزو می‌کنم دوست روشن ضمیری به من عطا کند.

دل: به تعبیر عرفا آیینه‌ایست که انوار جمال الهی در آن منعکس می‌شود. نجم‌الدین رازی در تعریف دل آورده است: «پس حکمت بی‌نهایت و قدرت بی‌غایت، آن اقتضا کرد که در وقت تخمیر طینت آدم، به ید قدرت در باطن آدم که گنجینه خانه غیب بود، دلی زجاجه صفت بسازد، کثیفی در غایت صفا و آن را در مشکاة جسد کثیف کدر نهد، و در میان زجاجه دل مصباحی سازد که «المصباحه فی زجاجة»، و آن را سر گویند و فتیله خفی در آن مصباح نهد.» و چنانکه آقای دکتر ریاحی مصحح مرصادالعباد ذیل صفحه یادآوری کرده‌اند سخن نجم‌الدین رازی اشاره دارد به آیه سی و پنج سوره نور:

«اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاةٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ کَأَنَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُبَارَکَةٍ زَیْتُونَةٍ لاَّ شَرْقِیِّةٍ وَلاَ غَرْبِیَّةٍ یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِی‏ءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُّورٌ عَلَی‏ نُورٍ یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَن یَشَاءُ وَیَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَاللَّهُ بِکُلِّ شَیْ‏ءٍ عَلِیمٌ ﴿ ۳۵ ﴾»

(خدا نور (وجود بخش) آسمان‌ها و زمین است، داستان نورش به مشکوتی ماند که در آن روشن چراغی باشد و آن چراغ در میان شیشه‌ای تلالؤ آن گویی ستاره‌ایست درخشان …) پس آیینه شاهی که در بیت صفت دل واقع شده همان آیینه‌ایست که باید نور خدا را، که مقام شاهی جهان دارد، منعکس سازد.

چنانکه نجم‌الدین رازی باز خطاب به دل گوید:

ای نسخه نامه الهی که تویی وای آینه جمال شاهی که تویی

نیز در مرصاد العباد پادشاه تعالی به معنی خدای تعالی آمده است که به این تعبیر نیز آیینه شاهی، آیینه خدایی معنی می‌دهد.

شاعر از کدورت دل ملول شده و آرزو می‌کند مشاور روشن ضمیری داشته باشد که مانند دلش تیرگی نپذیرد و بهانه جویی نکند. می‌گوید دل من که باید جایگاه تجلی اسرار الهی باشد از اندیشه‌های ناروا تیره و تار شده است، و نمی‌تواند جلوه‌گاه نور تجلی باشد، دلی از خدا می‌طلبم که برای من دوست و روشن‌بین باشد.

۳  به دست بت زیبای باده‌فروشی توبه کرده‌ام؛ که از این پس تا زیبارویی برای زینت مجلس نباشد شراب نخورم.

به دست کسی توبه کردن ظاهرا اشاره به این است که هنگام تعهد و توبه دست در دست توبه دهنده می‌گذارند، چنانکه در بیعت رسم است.

۴  نرگس اگر ادعای برابری با طرز نگاه تو کرد رنجش نداشته‌باش؛ آنها که اهل بصیرت‌اند  به دنبال نابینا نمی‌روند.

یعنی چشم تو اگر در زیبایی با نرگس برابر است، این مزیت را هم دارد که بینایی دارد و نرگس بینایی ندارد.

مقصود اینکه زیبایی تو در شکل و جامه انسانی با بصیرت و شعور و جاذبه حیات ترکیب شده است. مضمون بیت نزدیک است با مضمون این بیت از ناصر بخارایی:

اگر ز چشم تو زد لاف نرگس از مستی مبصران نگرفتند خرده بر اعمی

۵  مگر اینکه شمع راز این معنی را بیان کند؛ وگر نه پروانه رقبتی به سخن گفتن ندارد.

پروا: ترس، رغبت، میل، اندیشه.

رابطه پروانه و شمع را به صورت یک رابطه عشقی طرح کرده است. شعله شمع را زبان شمع تصور کرده که سر نکته عشق را بیان می‌کند. یعنی عشق آتشی و سوزناک است و بیان آن زبانی آتشین می‌خواهد. مثل شعله شمع؛ ولی پروانه می‌سوزد و توجهی به سخن گفتن ندارد. به تعبیر عرفانی: من عاشق همچون پروانه زبانی برای بیان سر عشق ندارم، مگر اینکه معشوق خود این راز را آشکار کند.

۶  از چشم، جوی‌های اشک بر دامنم روان کرده‌ام تا شاید؛ معشوق بلند بالایی در کنار من بنشانند.

یعنی همچنان که سرو سهی را در کنار جوی می‌کازند معشوق سرو قدی را در کنار جویبار اشک من بنشانند.

۷  آن جام شراب را که به شکل کشتی است بیاور زیرا بر اثر دوری از رخ دوست هر گوشه چشمم از اشک به دریایی مبدل شده‌است. کشتی باده را بیاور تا با آن کشتی خود را از این دریا به ساحل برسانم.

۸  با من که معشوقه را می‌پرستم از بیگانه سخن مگو؛ زیرا جز به او و جام شراب به کسی توجه ندارم.

۹  این سخن که ترسایی هنگام سحر با دف و نی بر در میخانه‌ای می‌گفت به نظر من چه خوب آمد.

ترسا: نصرانی، مسیحی.

۱۰  اگر مسلمانی همین است که حافظ دارد؛ وای اگر بعد از امروز فردای قیامتی باشد. با این طرز مسلمانی که حافظ دارد چه مکافات سختی به او خواهند داد.

سبک بیان در این بیت نیز کنایی است، یعنی به خود خطاب می‌کند تا به گوش آنها که ادعای مسلمانی دارند و عمل نمی‌کنند برساند.

 

**************************

داستان دو بیت آخر این غزل، که حافظ به خاطر آن تکفیر شد و به زین‌الدین ابوبکر تایبادی متوصل گردید، به گفته علامه قزوینی نخستین بار در حبیب‌السیر آمده است بدین شرح: «روزی شاه شجاع به زبان اعتراض خواجه حافظ را مخاطب ساخته گفت ابیات هیچ یک از غزلیات شما از مطلع تا مقطع بر یک منوال واقع نشده، بلکه از هر غزلی چهار بیت در تعریف شراب است و دو سه بیت در تصوف و یک دو بیت در صفت محبوب و تلون در یک غزل خلاف طریقه بلغاست. خواجه گفت آنچه بر زبان مبارک شاه می‌گذرد عین صدق و محض صوابست. اما مع‌ذلک شعر حافظ در اطراف آفاق اشتهار تمام یافته و نظم حریفان دیگر پای از دروازه شیراز برون نمی‌نهد. بنابر کنایت شاه شجاع در مقام ایذاء حافظ شده و به حسب اتفاق در آن ایام آن جناب غزلی ذر سلک نظم کشید که مقطعش این است: گر مسلمانی از این است … و شاه شجاع این بیت را شنیده گفت از مظمون این نظم چنان معلوم می‌شود که حافظ به قیام قیامت قایل نیست و بعضی از فقهای حسود قصد نمودند که فتوی بنویسند که شک در وقوع روز جزا کفر است و از این بیت آن معنی مستفاد می‌گردد. خواجه حافظ مضطرب گشته نزد مولانا زین‌الدین ابوبکر تایبادی که در آن اوان عازم حجاز بود و در شیراز تشریف داشت رفت و کیفیت قصد بد اندیشان عرض نمود. مولانا فرمود که مناسب آن است که بیت دیگر مقدم بر این مقطع درج کنی مشعر به این معنی که فلان چنین می‌گفت تا به مقتضاء آن مثل که نقل کفر کفر نیست از تهمت نجات یابی. »

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 6:0  توسط شاهان  | 

شرح غزل

وزن غزل: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

۱ ساقیا برخیز و جام شراب بده؛ غم روزگار را خوار و زبون ساز و زیر خاک مدفون کن.

درده از دردان به معنی دادن ، عطا کردن.

جام گر چه به معنی مطلق جام، پر یا خالی است، معمولا به معنی جام پر، یا کنایه از مظروف آن شراب است.

خاک بر سر کردن مجازا به معنای پست و زبون گردانیدن و خاک بر سر غم ایام کردن، غم روزگار را ناچیز و بی مقدار تلقی کردن است.

خلاصه معنی اینکه ساقی شراب بده تا غم روزگار در نظرم پست و حقیر جلوه کند.

۲ پیاله می را به دستم بده تا این دلق کبود رنگ را از سر بیرون بکشم.

ساغر لغت فارسی است به معنی جام.

دلق «که اینهمه در اشعار و کتب صوفیه وارد شده همه جا به معنی لباس صوفیه است؛ یعنی خرقه ای که روی همه لباسها می پوشیده اند و ظاهر پشمی بوده است. دلق یا ساده بوده، یا .صله داشته که در آن صورت دلق مرقع می گفته اند و یا رنگ به رنگ بوده که دلق ملمع می گفته اند. در بین صوفیه ی اسلام رنگ دلق همیشه کبود و سیاه بوده و دلق ازرق گفته می شده»[۱].

دلق لباس جلو باز نبوده و بدین جهت بایستی آن را از سر خود بیرون بیاورند یا بپوشند و چنین است که می گوید تا ز سر بر کشم؛ در فرهنگ البسه مسلمانان آمده است «دلق لباس فقیران ، درویشان و داعیه دارای مقام ولایت است. بقول سیوطی (به نقل منتخبات عربی، جلد دوم، صفحه ۲۶۷) قضات و علما دلقی فراخ و جلو بسته می پوشیدند که مدخل آن بر روی شانه قرار داشت و خطبا «یک دلق گرد و چرخی برنگ سیاه، رنگ مخصوص سلسله عباسیان» را بتن می کردند.»[۲]

می گوید پیاله را به دستم بده تا بعد از نوشیدن مست و بی پروا شوم و این خرقه کبود رنگ را که نشان صوفیگری- صوفی نمائی مزورانه – است از تن خود درآورم و از زهد و ریا دور شوم.

۳ گر چه نزد عاقلان سبب بدنامی می گردد؛ ما پای بند نام و ننگ نیستیم.

دنباله بیت قبلی است که سخن از ساغر می بود، می گوید گر چه ساغر می را عاقلان مایه ی بدنامی می دانند ما مقید به این سخنان نیستیم.

۴ باده بده، چقدر کبر و غرور ؛ خاک بر سر جسم انسانی که سرانجام خوشی ندارد.

خاک بر سر در معنای اصطلاحی خود برای تحقیر آمده و در عین حال در معنی حقیقی خود، یعنی مدفون شدن جسم زیر خاک، نیز صادق است.

نَفس: تن، جسد، کالبد، شخص انسان، ذات.

فرجام به معنی پایان است؛ و نافرجام آنچه پایان ناخوش دارد، در بیت اشاره به مردن و پایان زندگی است، که با خاک بر سر کردن یعنی مدفون کردن، ارتباط و علاقه معنی پیدا می کند.

می گوید شراب بده و غرور و خودبینی را کنار بگذار. این وجود با عاقبت ناخوشش خوار و ذلیل باد

۵ آهی که مانند دود از سینه ی نالان من بیرون می آید؛ این گروه دلمرده ی بی تجربه را سوزانید.

افسرده: پژمرده، یخ بسته.

مقصود اینکه سخنان سوزناک من دل افسردگان بی تجربه را سخت متاثر کرد.

۶ کسی را از خاص و عام محرم را ز دل آشفته و عاشق پیشه خود نمی بینم.

شیدا: آشفته، شیفته، مجنون، عاشق.

۷ به محبوبی آرام بخش دل تعلق خاطر یافته ام؛ محبوبی که یکباره قرار و آرام را از دل من برده است.

میان دلارام در مصراع اول و آرام دل بردن او در مصراع دوم تناقض معنی وجود دارد، زیرا دلارام یعنی آنکه وجودش به دل آرام می دهد، پس چگونه آرام دل شاعر را ربوده است. و حل نکته بدین صورت است که می خواهد بگوید محبوب در مورد حافظ بر خلاف روش معمول خود عمل کرده. چنانکه در این بیت:

این قصه عجب شنو از بخت واژگون            ما را بکشت یار به انفاس عیسوی

می گوید آنکه بنا بر معمول مایه آرام دل است، آرام دل مرا ربوده است.

۸ هر کس که آن محبوب خوش قد و بالا و اندام مثل نقره سپیدش را دید، دیگر به سرو چمن نگاه نخواهد کرد- قد و بالای سرو در نظرش حقیر می آید.

۹ حافظ ، شب و روز تحمل سختی کن؛ سرانجام روزی به آرزوی خودخواهی رسید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 18:29  توسط شاهان  | 

امروز ترا دسترس فردا نیست

     

و اندیشه فردات بجز سودا نیست

ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست

     

کاین باقی عمر را بها پیدا نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 10:53  توسط شاهان  |